این پست قرار بود در مورد ریل راه آهنِ باشد، نه آسمان : بدون عنوان | بلاگ

این پست قرار بود در مورد ریل راه آهنِ باشد، نه آسمان : بدون عنوان

تعرفه تبلیغات در سایت

آستر دانشکده ی وکالت دانشگاه Yale قبول شده. چند روز قبل برای خداحافظی آمده بود. همانطور که حرف می زدیم، پرسید که "میگی از اوضاع راضی هستی. به نظرت چطور میشد اوضاع بهتر باشه؟" از وقتی رفته دارم به سوالی که کرده بود فکر می کنم. واقعا چطور میشه اوضاع بهتر باشه؟ نمی دانم. ساده است آدم بگوید اگر فلان آدم اینجا بود اوضاع بهتر بود. اگر فلانی پولدارتر بود اوضاع بهتر بود. اگر طالبان ریشه کن می شدند اوضاع بهتر بود. اگر فردا بیدار می شدم و میدیدم تمام دانستی های دنیا را می دانم و مدرک دکترای فزیک فضایی دارم اوضاع بهتر بود. اگر فلانی در می زد و من در را باز می کردم و بی هوا مرا می بوسید اوضاع بهتر بود ;) اگر آسمان ابری نمی بود اوضاع بهتر بود. اما واقعا، واقعـــــــا چطور میشه اوضاع را بهتر کنیم؟ معذرت می خواهم که دارم همه چیز را پیچیده می کنم، اما منظور از بهتر شدن اوضاع چیست؟ مثلا اینکه من فکر می کنم باید این تابستان python یاد بگیرم، یعنی وقتی python یاد گرفته ام اوضاع بهتر است؟ آیا بهتر بودن شرایط، با خوشحال تر بودن یکی است؟ مثلا اینکه من از صبح فیلم کمدی ببینم و از تختم بیرون نیایم تا شب، یعنی اوضاع بهتر است؟ مطمئنا نه. بهتر بودن شرایط یعنی... خوشحال تر بودن... اما در عین حال از هدف دور نشدن و ... تلاش کردن. به طور کل، خوشحال تر بودن از طریق نزدیکتر شدن به هدف. حالا می رسیم به این سوال که... هدف چیست؟ خب، شکر خدا این سوال حداقل یک جواب اولیه و ثابت دارد: دکترای فزیک و برگشت به افغانستان. اما این کتاب سیذارتا کنار تختم یعنی چه؟ کتاب شیطان و دوشیزه پریم یعنی چی؟ چطور میشه اوضاع را بهتر کنیم؟ امروز به ساده می گفتم دلم برای زندگی در خوابگاه تنگ شده. بهش گفتم دلم تنگ شده برای اینکه در طول روز با ده نفر وقت بگذرانم یا ده ساعت کار کنم و درس بخوانم، اما دلم گرم باشد که شب وقتی میرم در اتاقم، قرار است فقط خودم باشم و خودم. شاید بهتر شدن اوضاع یعنی تعادل برقرار کردن بین همین سه چیز: فزیک، سیذارتا، اجتماع. این روزها من زیاد بیرون نمی رم. با کسی وقت نمی گذرانم. کتاب کم می خوانم. فزیک اصلا نمی خوانم. بیشتر فیلم می بینم و کمتر کتاب می خوانم، کمتر از کتاب خواندن با مردم وقت می گذرانم. هر چه از فیلم کم کنم و به این سه تا اضافه کنم اوضاع بهتر میشود.

کتاب خواندن که ساده و بی دردسر است. یک دنیا کتاب دارم که باید بخوانم. کتاب خواندن میشه بُعد تنهایی زندگیم. آرامش. شب. باد. باران. موسیقی. اما شاید بشود پیانو را هم اینجا اضافه کرد. فزیک را میشود در قالب پایتان گذاشت. این تابستان همین کدنویسی پایتان را یاد بگیرم یعنی از وقتم استفاده ی درست کرده ام. برعلاوه، صنف های تابستانه ام هفته ی بعد شروع می شوند. برای ارتباط برقرار کردن با اجتماع، امروز به دیدن لُبنا رفتم و قرار است در دفترش به مردم کمک کنم. فردا هریتیه از ناکجا آباد بر می گردد و شاید بشود با هم برویم بیرون. کلاس بوکس هم هنوز در ذهنم است. هر چند بخواهم جلوش را بگیرم، باز هم نمی توانم انکار کنم که من آدم خشنی هستم. تا وقتی بیدار و هوشیارم این خشونت را کنترل می کنم. اما چند روز پیش که خوابیده بودم و گینی پیگ جرات نمی کرد بیدارم کند، یادم افتاد که چقدر اینکه دلم می خواهد به درخت مشت بکوبم برای بقیه می تواند ترسناک باشد. 

باید کمتر بخوابم، کمتر فیلم ببینم. بیشتر پایتان تمرین کنم. بیشتر با دوست هایم حرف بزنم. زودتر باشگاه بوکس پیدا کنم. 

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:36