هی! ما چه می دانیم؟ شاید ...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

از روزی که خانه آمدم یک سریال هشت فصلی را تمام کرده ام. حساب کردم میشه به طور اوسط هشت ساعت سریال در روز. رفته ام برای صنف های تابستانی ثبت نام کنم. به سوچی ایمیل فرستاده ام. از سه جای مختلف estimate گرفته ام برای موتر. به نتاشا بعد از یک ماه ایمیل فرستاده ام. ریحان کاشته ام. برای کار اپلای کرده ام. سه شنبه برای مصاحبه دعوت شده ام. پیتزا و برنج و آش و سمبوسه پخته ام. دو پاراگراف نوشته ام و خوانده ام و خوانده ام و خوانده ام. سخت مریض شده ام. هر روز شانزده بار به ریحان هایم آب داده ام. نخوابیده ام. نخوابیده ام. بعد خوابیده ام و خوابیده ام و خوابیده ام. کتاب گوش داده ام. کتاب ِ هفت درس کوتاه در فزیک میگفت، آدم بدون ضیاع وقت به جایی نمی رسد. مثالش انشتین بود که یک سال وقفه گرفت و بعد از یک سال سه تا مقاله ی فزیک چاپ کرد که دنیای فزیک را لرزاند. منظورش binge watching نبود. منظورش ضیاع وقت بخاطر پرت کردن حواس نبود. 

این روزها فقط سعی می کنم فکر نکنم. با این حال در همین ده روز، آهنگی که مرا یادش می اندازد را پیدا کرده ام. شب ها وقتی "سعی" می کنم که بخوابم فکرم سمتش می رود. آسمان ابری است و من کاسیوپیا را یک ماه است ندیده ام. مشتری را سه هفته است ندیده ام. ماه را ده روز است ندیده ام. او را ... دوازده روز است که ندیده ام. 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:36
برچسب‌ها :