دوزخ چقَدر بلند باید سوزد، تا تشبیه کوچکی ز کابل بدهد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
A:link {color:#cc0000;text-decoration: none;}
دوزخ چقَدر بلند باید سوزد، تا تشبیه کوچکی ز کابل بدهد
امروز قرار بود روز خوبی باشد. امروز تولد سهیل بود، روز آخر مصطفی در ابتدایی، روز اول من در سخت ترین صنفی که تا حالا در عمرم گرفتم. امروز قرار بود روز خوبی باشه. نشان به ان نشان که خیلی غیر منتظره، همین امروز یکی از ده دانشگاه برتر آمریکا در رشته ی فزیک خبر قبول انتقالی ام را داد. امروز قرار بود روز خوبی باشد، از در صلح و آرامش بیرون رفتن و تجلیل کردن ما معلوم بود. از بلیز زردی که پوشیده بودم، از بارانی که نم نم می بارید معلوم بود. تمام روز آرامشم را حفظ کردم. حتی وقتی عداد از 80 به 90 و بعد به صد و چند رسیدند، وقتی مصطفی روی استیج رفت من برایش جیغ و هورا کشیدم. تمام روز سعی کردم فکر نکنم که این "اعداد" دقیقا یعنی چی. حتی وقتی مجموعا به 500 و 600 رسیدند، من زنگ زدم به مامان و با خنده خبر قبولیم را بهش دادم. حتی وقتی ... حتی وقتی... حالا که همه خوابیدن تازه جرات کرده ام به عکس ها نگاه کنم. تازه جرات کرده ام آرام نباشم و زار بزنم. تازه جرات کرده ام اجازه بدهم دلم برای کابل پر بکشد. تازه جرات کرده ام به آشناهایی که محل کارشان به انفجار نزدیک بود فکر کنم. تازه وقت کرده ام فکر کنم به اینکه اگر حالشان خوب نمی بود من باید چه خاکی به سرم می ریختم. تازه وقت کرده ام به آشناهایی که رفتند، به آشناهایی که حالشان خوب نیست فکر کنم. تازه وقت کرده ام بغض و خشمم را بروز بدهم. نزدیک نیستم. کابل نزدیک نیست. تلوزیون ها روی حادثه ی امروز تمرکز نکرده اند. برادر همسایه ی ما شهید نشده. این نمی دانم خوب است یا بد. واقعا نمی دانم. کاری از دستم ساخته نیست. حتی نه به اندازه ی یک اهدای خون ساده. این سیاهی ذهنم را بیشتر می کند. این غمم را بیشتر می کند. این بغضم را بیشتر می کند. جنگ لعنتی. بمب لعنتی. 
+ تاریخ | چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعت | 22:20 نویسنده | ونـ وس

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 11:37
برچسب‌ها :